تبليغاتX
پایگاه حجت الاسلام کیفی بجستانی
ساعت

لقمان در آغاز ، برده خواجه اي توانگر و خوش قلب بود.

 ارباب او درعين جاه و جلال و ثروت و مكنت دچار شخصيتي ضعيف و در برابر ناملايمات زندگي بسيار

رنجور بود و با اندك سختي زبان به ناله و گلايه مي گشود،

 اين امر لقمان را مي آزرد اما راه چاره اي به نظر او نمي رسيد، زيرا بيم آن داشت كه با اظهار اين

معني،غرور خواجه جريحه دار شود وبا او راه عناد پيش گيرد.

روزگاري گذشت تا روزي يكي از دوستان خواجه خربزه اي به رسم هديه براي او فرستاد.خواجه تحت تأثير

خصائل ويژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف كرد و لقمان با روي گشاده و اظهار تشكر

آنها راتناول كرد تابه قطعه آخر رسيد، در اين هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد كه

خربزه به شدت تلخ است.

سپس با تعجب زياد رو به لقمان كرد و گفت: چگونه چنين خربزه تلخي راخوردي و لب به اعتراض

نگشودي؟ لقمان كه دريافت زمان تهذيب و تأديب خواجه فرا رسيده است، به آرامي و با احتياط گفت:

واضح است كه من تلخي و ناگواري اين ميوه را به خوبي احساس كردم اما سالهاي متمادي من از دست

پر بركت شما، لقمه هاي شيرين و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود كه با دريافت اولين لقمه ناگوار، شكوه و

شكايت آغاز كنم.

نوشته شده توسط حجت | لينک ثابت | موضوع: